سیدمهدی سیدمهدی، تا این لحظه: 20 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
زهراساداتزهراسادات، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره
سید علیسید علی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

فرشته های کوچولوی من

تبریک عید

بدین وسیله فرارسیدن ماه شعبان و میلاد سرور جوانان جهان(امام حسین(ع )) را تبریک عرض مینمایم سلام،بگم براتون که شب عید ( منظورم شب میلاد امام حسین (ع)) است.ما رفتیم برای عید دیدن ها خونه ی مامان و بابا ،که اتفاقا دایی مصطفی و دایی مرتضی هم از دانشگاه رسیدند و دور هم بودیم. بعد هم پیاده از اونجا رفتیم میدان شهدا ، آخه بابا می گفت قراره اونجا جشن برگزار بشه . جاتون خالی بود ،آتش بازی های زیبایی برپا بود و مسابقه و کف و مولودی... به مهدی که عشق آتش بازی و انواع فشفشه است ،خیلی خوش گذشت. بعد دوباره پیاده برگشتیم و شاممونو از خونه مامام برداشتیم و خودمونو سریع رسوندیم خونه تا مسابقات جهانی والیبالو ببینیم، حیف که تیم ما برنده نشد د ...
11 خرداد 1393

یک دندان جدید

سلام ،شکر خدا زهرا سادات دندون دوازدهم رو به سلامتی در آورد و الان در آستانه ی در آوردن دندون سیزدهم هست.ولی یک چیز این وسط منو نگران کرده ، دندون زهرا جان ، از بالای لثه در اومده در حالی که لثه از زیر خالی و جاداره ولی دندون از بالاتر از جایی که باید به طور طبیعی دربیاد در اومده،باباش میگه احتمالا کم کم میاد سر جاش ، و چون زیر دندون خالیه میگه جای نگرانی نیست، ولی من هر وقت زهرا اجازه میده دندوناش رو بررسی میکنم و میبینم دندون هنوز همون جاست. نمیدونم ببرمش دندون پزشکی یا نه. میشه نظراتونو بدید ، شاید تجربیاتی در این زمینه داشته باشید که به من کمک کنه. ممنون ...
11 خرداد 1393

خداحافظ شیشه

سلام دختر نازم ، گل یاسم،عزیز شیرین زبان و شیرین ادا. مژده  که تو هر روز بزرگتر و خانم تر و برازنده تر میشی ،ماشاالله به تو ، هان؟ میپرسی چی شده مامان ؟ آخه میدونی ، موقع از شیر گرفتن حسابی پوست منو کندی و من دائم استرس داشتم موقع از شیشه گرفتن هم دوباره همون کارا رو کنی ، یعنی اطرافیان خیلی منو ترسونده بودند. ولی خدا رو شکر تو خانمی کردی و خیلی راحت شیشه رو فراموش کردی . الان که دارم برات مینویسم ،چهار شبه که شیشه نمیخوری،بهت گفتیم شیشه رو خاله برده،شب ها بیدار می شی و میگی آبه،بعد تو همون حال خواب آلودگی میگی شیشه برده؟؟منم میگم آره و تو با لیوان آب میخوری و دوباره می خوابی. قربونت بره مادر که ،داری یکی یکی مراحل بزرگ شدن و در...
7 خرداد 1393

حرف زدن زهرا خانم (3)

سلام ، آخرین کلماتی که تا حالازهرا سادات به کار میبره رو می نویسم ،برای یادگاری یادتونه گفتم به بیسکوییت میگفت بی تو تی ، حالا با کمی تغییر  و خیلی جذاب  میگه (( بی بی توت)) دیپ(سیب)  ،دودون(گلدون) ،البته  دامن رو هم یاد گرفته بگه و میره دامن هاش رو میاره و سعی میکنه پاش کنه و بعد با کلی کرشمه و ناز و عشوه راه میره. ...
4 خرداد 1393

حکایت های مامان و بچه ها

سلام، براتون بگم که، مهدی جون  از وقتی خیلی کوچولو بود ، تقریبا اندازه ی تخم مرغ تا الان،من هر شب براش قصه یا لالایی میخوندم و میخونم، حالا که زهرا سادات هم به جمع ما اضافه شده ،باید واسه اون هم لالایی بخونم و البته در این دو سه ماه گذشته ، یعنی درست از وقتی اولین کتابش رو براش خریدم ،به کتاب خوندن هم علاقه نشون میده،حالا یا کتابش رو میاره و میگه (مامان  تتاب) یا دفتر ها و کتاب ها ی مدرسه ی داداشی رو بر میداره و یا کتاب قصه ها و مجلات رشدی که مدرسه بهشون میده ، برمیداره ... خلاصه حکایتی داریم با این کتاب خوانی و قصه خوانی . مثلا مهدی جان امروز امتحان علوم پایان ترم داشته و از دیروز داشته میخونده،تا من دفترشو گرفتم تا ازش درس بپرسم ...
3 خرداد 1393