حکایت های مامان و بچه ها
سلام، براتون بگم که، مهدی جون از وقتی خیلی کوچولو بود ، تقریبا اندازه ی تخم مرغ تا الان،من هر شب براش قصه یا لالایی میخوندم و میخونم، حالا که زهرا سادات هم به جمع ما اضافه شده ،باید واسه اون هم لالایی بخونم و البته در این دو سه ماه گذشته ، یعنی درست از وقتی اولین کتابش رو براش خریدم ،به کتاب خوندن هم علاقه نشون میده،حالا یا کتابش رو میاره و میگه (مامان تتاب) یا دفتر ها و کتاب ها ی مدرسه ی داداشی رو بر میداره و یا کتاب قصه ها و مجلات رشدی که مدرسه بهشون میده ، برمیداره ... خلاصه حکایتی داریم با این کتاب خوانی و قصه خوانی . مثلا مهدی جان امروز امتحان علوم پایان ترم داشته و از دیروز داشته میخونده،تا من دفترشو گرفتم تا ازش درس بپرسم ...








